خرید بک لینک
برای استاد حامد موسوی زهرا شایسته فرد خزان سبز1394/ اردیxadبهشت کاج سوخته سرت را بیار بالا. تو چشمxadهام نگاه کن. خجالت نکش. تو که کاری نکردهxadای. این منم که تمام اشتباهxadهای دنیا را ریختم تو قالب حماقت و خواستمxadت. اصلن از اولxadش هم من بودم که چشمxadهام را رو همهxadچیز بستم و خواستم شانهxadای محکم باشم برای دردهات. محکم هم بودم، مثل کاج. حیف که نخواستی. ازم کاج سوخته ساختی. یادت هست؟ پام را باز کردی تو خانهxadت. وسط هزاران کتاب که هنوز نچیده بودیxadشان. اولین چیزی که آمد تو ذهنم را آوردم سر زبان: «چه حالی میxadده خوابیدن میون افکار اینxadهمه نویسنده!» لبخندت بهم جرأت داد. ادامه دادم: «اونم تو بغل تو!» راستی هم که اینxadطور بود. همانxadموقع لذتxadش را چشیدم. هفتهxadی بعد، همهxadی نویسندهxadها سر جایxadشان نشسته بودند و داشتند نگاهxadمان میxadکردند. هرکدام تو قفسهxadی مخصوص خودش. چه زود جاگیرشان کرده بودی! نظمت نگفتنی بود، در حد وسواس. مرا هم عادت داده بودی. اینxadجا ولی راحتxadم، مثل اتاق خودم. میxadریزم و میxadپاشم و جمع نمیxadکنم. اما هنوز هم گاهی ترس از اخمxadها و غرغرهات از جا بلندم میxadکند و مجبور میxadشوم همهxadچی

برچسب: نویسنده: النا نصیری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 4:26

« من » برای استاد حامد موسوی زهرا شایسته فرد خزان93-17آذر-3بامداد من مریض بود. همهxadجای بدنش کرخ میxadشد. میxadدانستم چهxadمرگش شده. دایم میxadخوابید. بردمش خانه. لباس راحتی تنش کردم. صورتش را شستم. رنگش پریده بود. آبxadقند دادمش خورد. بیxadحالیxadش انگار تمامی نداشت. سرش سنگین بود. دراز کشید روی تخت... من کلافه بود. چشمxadهاش را بست. از این دنده به آن دنده میxadغلتید. نگاش کردم. پلکxadهاش را فشار میxadداد رو هم. دستش را گرفتم توی دستxadهام. یخ بود. میxadلرزید. - چیزیت نیس. - چرا، هس. شدم مث اونxadوختا. - نه، کی گفته؟ تو خوبی، آرومی... چیزیت نیس. من پوزخند زد: - تو دیگه چرا؟ تو که همهxadچی رو میxadدونی! بعد چشمxadهاش را چرخاند سمت سقف و خیره شد به نقطهxadای. یکxadدفعه صداش را بلند کرد: - آخه چرا برگشته؟ چی از جونxadمون میxadخواد؟ محلش نگذاشتم. ولxadکن قضیه نبود. من دغدغه داشت. هی دست به دست میxadشد. خوابش نمیxadبرد. دستش را به لبهxadی تخت گرفت تا از جا بلند شود. دوباره اف

برچسب: داستان کوتاه من دختر نیستم,داستان کوتاه من و نرگس,داستان کوتاه منطقی, نویسنده: النا نصیری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 4:26

میانِ لباسهایِ آویزان ,روی بندِ رخت

چشمهایِ زنی پیداست

که تمام زنانگیش

درچمدان عروسیش جا ماند...

و بی هیچ بوسه ای،خسته از تن سپردن هایِ شبانه اش

هر صبح به بیداری رسید...!! در آشپزخانه ای تب دار،آرزوهایش ته گرفت....

و قُل قُلِ کتری،

.....عاشقانه ترین ملودی اش شد...

موهایش در تشنگی پژمرد

و دریک تشت پر از کَف و تنهایی

چنگ می زد به دلش

یقه چرکی که ماتیکی بود...

و هرشب با لبخند, منتظر غریبه ای می ماند

که اسمش در شناسنامه اش بود...

برچسب: تقدیم به زنان سرزمینم,تقدیم به زنان,تقدیم به همه زنان, نویسنده: النا نصیری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 4:26

خیلی بد شد. نباید میکشتمش. آخر با هم دشمنی نداشتیم که! چهمیدانم! اصلن نمیدانم این سر خر یکهویی از کدام گوری پیدا شد؟u200d! فقط میدانم که باید کشته باشمش... بعد هم برده باشم حومهی شهر لب رودخانه چالش کرده باشم. همان رودخانهی کذایی که بیشتر وقتها میرفتیم آنجا بالا بازی. لابد یکهویی زد به سرم. شاید هم چاقوی ضامنداری که شاهرخ بهم داد، کرم انداخت تو جانم... چهمیدانستم اینجوری میشود. بهخیالم خاک میریزم روش میرود پی کارش و همهچی تمام میشود. چه میدانستم حتا مُردهی گوربهگورشدهش هم دست از سرم برنمیدارد. اصلن اگر میدانستم که تو هرچی نهبدترم بود میخندیدم همچین غلطی بکنم. از کجا معلوم کشته باشمش؟! بعید هم نیست نکشته باشم. خب، اگر اینطور باشد، پس چی از جانم میخواهد نکبتی؟ چرا سه روز تمام تو خواب و بیداری افتاده دنبالم؟ شاید میخواهد نفلهام کند. آش و لاشم کند تا یر به یر شویم. خود ناکِسش گفت. همان موقع که نوک تیزی نشست تو گردهش. با همان صدای نکرهی خشدار که وقت و بیوقت میپیچد تو گوشهام و حالم را میگیرد. حالا چهکار کنم؟ بهتر است بروم سمت رودخانه. باید دسته

برچسب: نویسنده: النا نصیری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 4:25

از شکل خودت بدت میآید. میخواهی آشتی کنی. میخواهی خودت را پیدا کنی. خود آنوقتهایت، نه این که حالا از تو مانده. طوری توی آینه نگاه میکنی که انگار نمیشناسیش. هیچکس نمیداند حقارت چهشکلی است، مگر آنکه حقیر شده باشد. خوب میدانی یکسری چیزها هست که آدم فقط خودش میفهمد. انگار که پنهانی لابهلای سلولهاش وول بخورد و هیچکس هم نبیندش. اما هست. وجود دارد. و آدم هرقدر بخواهد انکارش کند، باز یک جایی، یک جوری خودش را نشان میدهد... نفس عمیقی میکشی. بوی مردار میدهی. انگار توی تاریکی بالای سر جنازهات ایستادهای. دست میکشی روی صورتت. سرد سرد است. با خودت میگویی: «نکنه مُردم؟» خوب میدانی که مردهای. همانروز توی حمام... نیشگونی از صورتت میگیری. دردت میآید. بلند میگویی: «پس هنوز زندهام!» و حرصت میگیرد از دست استخوانهای لجبازت که هنوز هم رویهم سوارند. دست میکشی توی موهات. صدای قرچقرچ قیچی تیز میپیچد تو فضای ذهنت. کمی از جا میپری. نه مثل کسی که صدای ساعت ورّاج شمّاطهدار از خواب میپراندش. مثل کسیکه به منبع برق ضعیفی وصل شده باشد. لبهات را باز میکنی تا خندیده باشی. شاید

برچسب: نویسنده: النا نصیری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 4:25

وقتی مامان گفت دلم شور میزند، دلداریاش دادم: «توکل به خدا، آخرش چی؟» و انگشت گذاشتم رو زنگ. صدای پا تا نصفههای حیاط آمد. میثم بود. داد زد: «کیه؟» مامان جواب داد: «باز کن میثم جان، ماییم.» یکهو صدای پاهاش حالت دو گرفت. انگار برگشت توی خانه. بعدش خیلی زود با قدمهای آرام آمد تو حیاط. صدای چرخیدن کلید تو قفل، و کمی بعد در باز شد. با میثم سلام علیک کردیم، رفتیم داخل. ریحانهای توی باغچه برعکس همیشه خشک و تک و توک بودند. حوض هم آب نداشت.کاشیهای آبیرنگش از لایهای جلبک خشک پوشیده شده و خبری از ماهیهای قرمز و سیاه نبود. یکدفعه زنعمو آمد بیرون به سلام احوالپرسی. تعارف کردند برویم تو. پشت سرشان راه افتادیم. میثم سریع رفت از اتاق آخری یک اسپری خوشبوکننده آورد زد تو هوا... از راهرو گذشتیم. رسیدیم به هال قدیمی. ترکهای دیوار بیشتر از بوی نامطبوعی که حتا خوشبوکننده هم نتوانسته بود کاریش کند، توی ذوق میزد. یکسری دم و دستگاه ورزشی گوشهی هال گذاشته بود، بالای آنها هم یک جعبهی مقوایی طبقهبندی شده پر از قرص که روی هر طبقهاش چیزی نوشته شده بود: «ساعت هشت صبح» ، «قبل از خواب» ، «بعد از غذا» و از اینجو

برچسب: نویسنده: النا نصیری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 4:25

سنگسارم ڪردند زیر رسم سنّت سنتی دیرینه که ز آباء و نیاڪان و پدرهــــــا و همہ اجدادم شد خورانده بر من و نہتنہابر من، ڪہ زنان و دخترانے چون من همہ تسلیم سُنن ... اولین سنگ خطا را پدرم بر من زد سنگ باورهایش ڪہ یقین داشت نجابت این است گوشہے خانه نشستن، شستن و ساییدن، راه و رسم زندگےاز مادر و مادربزرگ آموختن شیوهے پاکے و راه دخترِسنگـیــــــن است ڪہ نڪوهش دارد آفتاب و مهتاب روے دختر بیـنــــــند... پدرم تاج سرم بود و ڪلامش وحی مُنزل، بےشڪ... ولی از حق ڪہ نمےشد بگذشت در دلم مےگفتم: حق من بــیـــــــشتر از باور اوست. و ندایے از درون با من گفت: قلمت را بردار بنویس، آنچہ ڪہ در فکر تو هست طبع شعرم گل کرد هے نوشتم از درد دردِسنگین سڪوت و خفقان... دردے از درد زنــان سنگ دوم را نیز، زد برادر بر من دفتر شعرم را توے آتش انداخت آتش از تکتک اعضاے وجودم برخــــــاست پی ققنوس خیالم گشتم و حیاتم را باز... در نوشتن دیدم دم بہ دم سنگ زدند، بر دلم زخم زدند سالها درد کشــــیدم از جفا رنجیــدم بر صبوری خودم خندیدم سنگهایی ڪہ بہ روحم، بہ روانم میخـــــــورد، دمبهدم چشم مرا

برچسب: نویسنده: النا نصیری تاريخ: دوشنبه 15 آذر 1395 ساعت: 4:25

صفحه بندی